حسن مرسلوند

437

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

در اواخر سال 1939 ميلادى كه در پاريس به واسطهء جنگ و بمباران شبانهء پاريس زندگى سخت شد با زن و فرزند از راه ترن بالكان به اسلامبول آمد و از آنجا به خانقين و از راه كرمانشاه و همدان و قزوين به تهران آمد . در ورود او مرحوم فروغى و ميرزا ابو الحسن برادرش و مرحوم سيد نصر الله تقوى ، پسرش آقا جمال اخوى و آقاى اسماعيل مرآت وزير معارف وقت و من رفتيم به كرج به استقبال او . . . همت بلندى داشت ، همّت بسيار بلندى كه از سر عالم گذشته بود و دنيا و ما فيها در ترازوى او مثقالى وزن نداشت . تمام حواسّ او صرف علم حقيقت بود و بس . بسيار قانع بود ، طلبهء به تمام معنى كلمه بود . نه آنكه قناعت كند و دلش چيزهائى بخواهد . خير اصلا چيزى نمىخواست سبك زندگى او اين بود : صبح سحر حركت مىكرد يكى دو فنجان چاى و نان و پنيرى با يك قاشق مربائى مىخورد ظهر يك بشقاب آب سبزى و قدرى سبزى پخته و حبوبات مىخورد ، شب هم مثل ناهار چيزى . شبانه‌روزى چند فنجان چائى مى خورد . در قديم به چاى و سيگار انس زيادى داشت ولى در اواخر چاى بسيار كم مىخورد و سيگار هيچ نمىكشيد . هركس به خانه‌اش مىآمد ، پذيرائى او اين بود كه فورى دخترش يك فنجان چاى و ليمو مىآورد . در لباس هم بسيار ساده بود . فوق‌العاده سرما اذيتش مىكرد . به تهران كه تشريف آورد من عباى آستردار كلفت و پوستين براى او فكر كردم و از خراسان پوستين و عبا خواستم . آقاى جم پوستين كابلى خوبى خدمتشان فرستاد كه قبول كرد و مثل طفل معصومى ذوق مىكرد كه اين پوستين و عبا عجب نعمتى است . به به‌طورىكه از معاش او اشاره شد مرحوم فروغى در دورهء پهلوى و همچنين مرحوم حبيب الله خان شيبانى كه از ارادتمندان او بود از طرف دولت ايران ماهيانه‌اى ماهى صد تومان كه بعدا دويست تومان شد به عنوان تتبّعات علمى از طرف وزارت فرهنگ براى ايشان برقرار كردند . البتّه دائما هم وزارت فرهنگ از او كار مىخواست يعنى مثلا براى هزارهء فردوسى از ايشان مقاله‌ئى طلبيدند و ايشان آن مقالهء سودمند و شاهكار عظيم يعنى مبحث مقدمهء نثرى شاهنامه را با آن استقصاء نوشتند يا مثلا كتاب تفسير ابو الفتوح رازى كه چاپ مىشد از ايشان مقدمه خواستند كه باز آن مقدمهء عالى كه كسى تا نخواند نمىفهمد معنى تتبّع و احاطه علمى چيست و به نظر من مقدمات ايشان بر هر كتابى كه نوشته‌اند چندين مقابل متن ارزش دارد . يا براى جشن هفتصدمين سال سعدى خواستند كه ايشان هم شركت فرمايند . ايشان هم مقالهء ممدوحين سعدى را نوشتند . موقعى كه به ايران آمدند ، بعضى كتب را احاله دادند كه ايشان طبع و تحشيه كنند كه يكى از آنها كتاب شدّ الازار بود و حق تأليفى به ايشان مىدادند . پس از حوادث سهء شهريور كه زندگى فوق‌العاده گران شد حقوق ايشان پانصد تومان شد ولى هيچ كفايت نمىكرد . . . در تهران در هفت ماه قبل يعنى چهارم آبان 1327 كه به تهران رفتم و اندكى بيش از دو ماه در تهران بودم يعنى تا پانزدهم دى كه به طرف تركيّه حركت كردم هر روز يا گاهى روز در ميان خدمتشان مىرسيدم . مىفرمودند قرض ندارم و يك روز با كمال سادگى گفتند خرج دفن و كفن در تهران خيلى زياد است تحقيق كرده‌ام اقلا هزار تومان خرج دارد . ولى خوب است قرضى